تبليغاتX
سکوت

سکوت

غم پروری

کشف کرده ام که ما ایرانی ها یک " ژن " منحصر بفرد داریم ، ژن " غم پروری " !!

بله دقیقا غم پروری !به سختی از قید غم هایمان رها می شویم . آنها را مثل یک گنجینه ی گرانبها چسبیده ایم و ول کن نیستیم . وقتی عزیزی را از دست میدهیم ماهها و بلکه سالها افسرده و غمگینیم و زندگی و زیبائیهایش را پس می زنیم .وقتی شکست عشقی می خوریم تا سالها اشک می ریزیم و غصه می خوریم و خلاصه رها نمی شویم !

" بیری " یکی از شخصیتهای سریال " زنان سرسخت " وقتی که همسرش " رکس " می میرد ، بعد از یک هفته با " جرج " داروسازش قرار می گذارد و هنوز " دو هفته " تمام نشده به روان پزشکش مراجعه می کند که چرا نمی تواند از قید " رکس " رها شود . فقط دو هفته !!

نمی گویم آنها کار درستند تا بر بی عاطفگی شان صحه بگذارم ! اما انگار ما ایرانی ها هم کمی طول مدت غم داشتنمان زیاد است ، آنقدر که خیلی چیزها را از دست میدهیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:7  توسط ستایش  | 

مناجات نامه

خداوندا !

اگر داشتن اسير داشتنم مي كند ، ندارم كن !

اگر كاشتن اسير چيدنم مي كند ، بيكارم كن !

اگر انديشه خيانت به ياران بر سرم افتاد ، بر سر دارم كن !

اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط ، هوشيارم كن !

اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت ، سخت و بي ترحم بيمارم كن !

خداوندا ! خوارم كن اما مردم آزارم مكن


" نادر ابراهیمی "

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:13  توسط ستایش  | 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی...
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .



امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط ستایش  | 

مرده بدم زند شدم ...

نمي دانم چند رمضان ديگر قرار است ، دلم را كف دستم بگيرم ...

 رو به آسمان ...

 گردنم را كج كنم و بگويم :

خدا !!

مُرده ... خيلي وقت است كه  مُرده  !

مي شود به يمن اين روزهاي رحمت زنده اش كني ؟!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط ستایش  | 

بنای روح ...

يا لطيف

يادت مي آيد وقتي كه بچه بودي ، چند بار به سوال مزخرف ؛ مي خواهي چه كاره شوي؟! پاسخ داده اي؟!!

اصلا يادت مي آيد وقتي كلاس چهارم ابتدايي بودي دلت مي خواست چه كاره شوي؟!!

من يادم هست كه هر وقت اين سوال را از من مي پرسيدند با خوشحالي مي گفتم : يا كارگردان يا

بنّا!

هيچ يادم نيست كه چرا كارگرداني برايم آن همه جذابيت داشته يا اصلا يك بچه ي هفت ، هشت ساله چه تصويري از شغل كارگرداني در ذهن داشته ...

اما به خوبي يادم هست كه عاشق بنّايي بودم ، چون ديوانه وار به  گل و خاك و آجر علاقه مند بودم ، و بيشتر از آن به ساختن و دوباره ساختن ...

و تنها شغلي را كه مرتبط با ساختن مي شناختم بنايي بود ، آن را هم توي كتاب فارسي مان خوانده بودم كه بنّايي يعني چه و بنّا كيست...

اين علاقه ي به ساختن و دوباره ساختن تا سالها با من بود ، در تمام زندگي از نو شروع كردن برايم لذت بخش بود ، همين باعث مي شد كه هر وقت همه چيز خراب شده بود ، خرابه ها و تكه پاره هاي خودم را جمع كنم و دوباره شروع كنم به ساختن و به روي خودم نياورم كه روزي چنان خراب شدم كه اميدي به ساختنم نبود ...

ماه رمضان  مرا دوباره ياد اين علاقه مي اندازد ، دوباره يك حس گرم از ساختنِ دوباره در درونم راه مي افتد ، حس جمع كردن تكه پاره هاي يك روح درب و داغان و خسته  و دور افتاده ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:55  توسط ستایش  | 

باران که می آید تو در راهی ...

۱-

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
 زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متّعتُ... خوشه‌خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را !

هذا موکّلی...: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را !

یک جلد... آیه ‌آیة قرآن! تو سوره‌ای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !

یک آینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را
یک جفت شمع‌دان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شب‌های تار را !

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

 سیامک بهرام پرور

۲ -

عیدتان مبارک ... اللهم عجل لولیک الفرج

۳ -

یازده سال پیش در چنین روزی قدم در راه بی بازگشت کانون گذاشتیم !  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:56  توسط ستایش  | 

وای به این اصلاحات

جریان ابطحی دو حالت دارد که در هر دو حالتش وای به این اصلاحات!

۱ ـ یا اعترافات ابطحی صحت دارد و ایشان طبق گفته ی خودشان شجاعت دارد تا تغییر عقیده اش را بیان کند و از اصلاحات دروغین کنار بکشد و دست متحدینش را رو کند ! که در این صورت وای به این اصلاحات با این منش و مرام و این عقده های سیاسی و این همه بی تقوایی !!

۲ ـ یا اعترافات ابطحی صحت ندارد و ایشان تحت شرایط زندان و شکنجه مجبور به این اعترافات شده که باز هم وای به حال اصلاحات که چنین نیروی هایی دارد که به راحتی { یا به سختی } این گونه متحدینش را زیر فی می فروشد و بند را به آب میدهد !!

در هر حال وای به این اصلاحات

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:32  توسط ستایش  |