استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:26  توسط ستایش
|
کشف کرده ام که ما ایرانی ها یک " ژن " منحصر بفرد داریم ، ژن " غم پروری " !!
بله دقیقا غم پروری !به سختی از قید غم هایمان رها می شویم . آنها را مثل یک گنجینه ی گرانبها چسبیده ایم و ول کن نیستیم . وقتی عزیزی را از دست میدهیم ماهها و بلکه سالها افسرده و غمگینیم و زندگی و زیبائیهایش را پس می زنیم .وقتی شکست عشقی می خوریم تا سالها اشک می ریزیم و غصه می خوریم و خلاصه رها نمی شویم !
" بیری " یکی از شخصیتهای سریال " زنان سرسخت " وقتی که همسرش " رکس " می میرد ، بعد از یک هفته با " جرج " داروسازش قرار می گذارد و هنوز " دو هفته " تمام نشده به روان پزشکش مراجعه می کند که چرا نمی تواند از قید " رکس " رها شود . فقط دو هفته !!
نمی گویم آنها کار درستند تا بر بی عاطفگی شان صحه بگذارم ! اما انگار ما ایرانی ها هم کمی طول مدت غم داشتنمان زیاد است ، آنقدر که خیلی چیزها را از دست میدهیم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:7  توسط ستایش
|
خداوندا !
اگر داشتن اسير داشتنم مي كند ، ندارم كن !
اگر كاشتن اسير چيدنم مي كند ، بيكارم كن !
اگر انديشه خيانت به ياران بر سرم افتاد ، بر سر دارم كن !
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط ، هوشيارم كن !
اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت ، سخت و بي ترحم بيمارم كن !
خداوندا ! خوارم كن اما مردم آزارم مكن
" نادر ابراهیمی "
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:13  توسط ستایش
|
به آرامی آغاز به مردن ميكنی...
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
پابلو نرودا
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط ستایش
|
نمي دانم چند رمضان ديگر قرار است ، دلم را كف دستم بگيرم ...
رو به آسمان ...
گردنم را كج كنم و بگويم :
خدا !!
مُرده ... خيلي وقت است كه مُرده !
مي شود به يمن اين روزهاي رحمت زنده اش كني ؟!
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط ستایش
|
يا لطيف
يادت مي آيد وقتي كه بچه بودي ، چند بار به سوال مزخرف ؛ مي خواهي چه كاره شوي؟! پاسخ داده اي؟!!
اصلا يادت مي آيد وقتي كلاس چهارم ابتدايي بودي دلت مي خواست چه كاره شوي؟!!
من يادم هست كه هر وقت اين سوال را از من مي پرسيدند با خوشحالي مي گفتم : يا كارگردان يا
بنّا!
هيچ يادم نيست كه چرا كارگرداني برايم آن همه جذابيت داشته يا اصلا يك بچه ي هفت ، هشت ساله چه تصويري از شغل كارگرداني در ذهن داشته ...
اما به خوبي يادم هست كه عاشق بنّايي بودم ، چون ديوانه وار به گل و خاك و آجر علاقه مند بودم ، و بيشتر از آن به ساختن و دوباره ساختن ...
و تنها شغلي را كه مرتبط با ساختن مي شناختم بنايي بود ، آن را هم توي كتاب فارسي مان خوانده بودم كه بنّايي يعني چه و بنّا كيست...
اين علاقه ي به ساختن و دوباره ساختن تا سالها با من بود ، در تمام زندگي از نو شروع كردن برايم لذت بخش بود ، همين باعث مي شد كه هر وقت همه چيز خراب شده بود ، خرابه ها و تكه پاره هاي خودم را جمع كنم و دوباره شروع كنم به ساختن و به روي خودم نياورم كه روزي چنان خراب شدم كه اميدي به ساختنم نبود ...
ماه رمضان مرا دوباره ياد اين علاقه مي اندازد ، دوباره يك حس گرم از ساختنِ دوباره در درونم راه مي افتد ، حس جمع كردن تكه پاره هاي يك روح درب و داغان و خسته و دور افتاده ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:55  توسط ستایش
|
۱-
انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !
متّعتُ... خوشهخوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را !
هذا موکّلی...: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را !
یک جلد... آیه آیة قرآن! تو سورهای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !
یک آینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک میکند از آن غبار را
یک جفت شمعدان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شبهای تار را !
مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !
ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر میکنم آن صدهزار را !
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانهوار را !
سیامک بهرام پرور
۲ -
عیدتان مبارک ... اللهم عجل لولیک الفرج
۳ -
یازده سال پیش در چنین روزی قدم در راه بی بازگشت کانون گذاشتیم !
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:56  توسط ستایش
|